{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p.2

♡درخواستی♡


ات دستشا از دست جونگکوک میکشه بیرون.


+جونگکوک مثلا میخای ببریم دکتر چرا؟ میخای چیکار کنی؟


_این بچه را سقط میکنیمـ


+دیگه دیره نمیشه سقطش کرد.


_اون وقت چرا نمیشه؟


+چون قلب بچه دیگه تشکیل شده نمیتونیم سقطش کنیم.


جونگکوک در هم شکست. نشست روی تخت و سرشا گرفت لای دستاش


ات برای اولین برا بود که جونگکوکا اینجوری میدید. اینجوری شکسته. بی چاره مونده بود. نمیدونست بره پیش جونگکوک یا نه.


ات تصمیم گرفت اون قضیه را نادیده بگیره و حرف های جونگکوک را قبول کنه.


رفت جلو روش نشست روی زانو هاش و دست های جونگکوکا از سرش جدا کرد و گرفت توی دستش.


+جونگکوک...


_چند درصد احمال داره؟


+چ.ـ.. چی؟ چی چند درصد احتمال داره؟


_اینکه تو....


جونگکوک اصلا نمیتونست اون کلمه را به زبون بیاره. چند باره دهنشا باز و بسه کرد که بگه ولی نتونست، زبونش نچرخید.


+۹٠درصد احتمال دارهـ


جونگکوک سرشا گرفت بالا. چشماش یکم امید داشتـ

_پس میتونی زنده بمونی... من برات کلی دکتر و....

+جونگکوک من فقط ده درصد احتمال داره زنده بمونم.


_باشه نیمه ی پر لیوانا ببین تو زنده میمونی


ویو چهار ماه بعد...


جونگکوک اون زنا طلاق داد. براش هیچی جز زندگی و خوشحالی ات مهم نبودـ

بهترین دکتر ها را از امریکا و... براش پیدا کرده بود و قرار بود توی عمل زایمان چند تا جراح عالی شرکت داشته باشن.

دکتر ها اماده بودن چون هر لحظه احتمال داشت بچه به دنیا بیاد.


جونگکوک مثل پروانه دور ات میچرخید. همیشه باهاش حرف میزد که امید داشته باشه اون میتونه درصد زندگی را ببره بالا.


جونگکوک رفته بود قرص های ات را بیاره. داشت اب میریخت توی لیوان که یهو صدای داد ات بلند شد.


+ااااااااااااایییییییییییی(داد)

جونگکوک فورا رفت سمتش ات لبه مبل نشسته بود و داشت نفس عمیق میکشید و با جفت دستشا پتو زیرشا مشت کرده بود.


جونگکوک فورا رفت سمتش و براید استایل بغلش کرد و بردش توی ماشینـ


کیسه ابش پاره نشده بود و این یعنی هنوز وقت داشتن.


جونگکوک با تموم سرعت داشت میرفت و هر لحظه ترس از دست دادن ات بیشتر میشد.

رسیدن بیمارستان و بردنش توی اتاق عمل و دکترای ات هم رفتن.


پرستارها جونگکوک را ضدعفونی کردن قرار شد جونگکوکم بره که کنار ات باشه.


همه چیز اماده بود. و حالا تازه اول ماجرا بود. ات دست جونگکوکا گرفت و محکم فشار میداد و زور میزد.


جونگکوک فقط بهش میگفت که قوی باشه و اگه اون نباشه اصلا دووم نمیاره.






حمایت فراموش نشه خوشگلام ✨🌚

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
دیدگاه ها (۹)

p.1

p.اخر

part54 عشق پنهاناجوما: توی اون اتاق هستن حالشون ...ات: چرا ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط